آنانی که
با من سخن گفتند
لب هایشان بسته بود !
آنانی که
با من سخن گفتند
لب هایشان بسته بود !
تلنگرم نزن
زمین می خورم
تو یک لحظه خواهی خندید
و من عمری خواهم گریست ....
نشانه ها
خاطره های دیروز ما
و امروز ما
خاطره ی فردای ما
اما تو
در ضمیر مندرسم
نه نشانی نه خاطره ...
دمدمای صبح بود
یا به قول مادر صبح خروس خون !
پنجره ها را می بندم پنجره های خدا را نه !!!
حالا مادر ... !
دیگر نه خروسی مانده ٬ نه ستاره ای را می توان در آسمان
این شهر دید و من ایمان آورده ام که باید ستاره های کاغذی
به آسمان بچسبانم تا انگشت سبابه ام فراموش نکند شبی
به ستاره ای واقعی اشاره کرد ...
دستی بر گلوی خاک گرفته ام می کشم نفس کم می آورم
تن پوش نازکم را زیر پاهایم رهـا می کنم زیر دوش آب سـرد
می روم ، می روم تا بشُویم
تا پرواز دهم تمام پروانه های زخمی خیال را از ذهن خسته
شاید کمی آرام گیرم ...
سراغ کــتاب هایم می روم انـگار به دنبال واژه ای هسـتم
تا رمـز عبورم از دیوار سکوت باشد
نه گشایشی نیست
مثل همیشه سرانگشتان زردم را برلوح سپید ٬ این
همیشه ساکت می رانم .
نگاهی به آسمان می اندازم ٬ نجوای چشمانم را می شنود
اشارتی می دهد ٬ نمی دانم آسمان پایین آمد یا من بالا رفتم
هر چـه بود کنارش بودم و با پرنیان اش انگار حریـر می شـدم
جزء به جزء لایه های دلم را می شد دید ٬ دردم کمتــر شــده
بود و ازتمام مُسکن هایی که می خوردم آرام بخش تر
بود ٬ آسمانِ صبور را کنارم می نشانم .
پیشانی ام را خط به خط برایش ورق می زنم دفتری رنگارنگ
اما بیشترین رنگ سیاهی بود که سپیدی را هاشور می زد ... !
جامها و پیـاله های شوکرانی که مرا می رقصاند بر سیاهه ها
بر هر گوشه ای از تارُکَم افتاده بود .
بعضی از خاطره ها گاه به بلندای سپیدار بر تمام طول ِعمرم
سایه انداخته بود ٬ مثل کوچ پرستو ها به خاک ٬ بهار ۶۱ ایستگاه
هق هق ٬ زنجیرها و رنـــج تنم که سالهایی دراز ٬ قربانـی جنگی
نابرابر شده بود همـه درد بود و درد .....
که مرا از مسیر و مفهوم بودن و شوق زندگی جدا می کرد
و تمامِ دردهای دیگری که قلم آبستن ام
از کشیدن اش عاجز بود و انتظار فارغ شدن را می کشید
آه .....
کاش دفتری دیگر ... !
نم نم بر زانوهایم می چکد در این راه بی پایان شب
نازکای انگشتانم را به چشم هایم می کشم چشمهایم که
خیس نیست !!!
نگاهی به آسمان می اندازم انگار دل نمورآسمان اسـت که می چکد
سرم را بر شانه هایش می گذارم ٬ باران در راهست ... !
همین نزدیکی ها
حوالی همین چشم ها
هوایِ گریه با من ....
چادر زده ام در باد !
خاطره پرواز می دهم
به بام چشمان ات
و تو سیم خاردار کشیده ای
بر پلک هایت
تا هیچ کبوتری مرور نشود ...
امشب زایش عریانی هاست
با شانه هایت
متولد می شوند سرانگشتانم ...
چیزی نگو
لب هایت ترک می بردارد
می ترسم
نتوانم سیرابشان کنم !