بارانم ...
کاش
چترم را گم کنم
تا زیر شانه هایت پناه بگیرم
باران !
ببار
ببار ...
سیمین شیرالی
کاش
چترم را گم کنم
تا زیر شانه هایت پناه بگیرم
باران !
ببار
ببار ...
سیمین شیرالی
خسته ام
از شنیدن واژه هایی که بهار
مرا به یادشان می آورد
خسته ...
سیمین شیرالی
بگذارید
قبل از رفتنم
تمام دلتنگی هایم را
به پایتان بریزم
شاید
فردا پاهایم خفته باشند
وندانید
چقدر منتظرتان بودم ...
سیمین شیرالی
آنگاه که
جان سپردم
شِلال موهایم را قیچی کنید
بر تیرکِ سرِ کوچه اش بیاویزید
بگویید
امانت دست هایت را پس فرستاد
از معانی شِلال : گروه پراکنده و پریشان
لغت نامه دهخدا
2
می اندیشم
به ملودی سرانگشتان
آیا دوباره
چینش دگمه هایم را برهم خواهد زد ؟
قبل از آنکه
مرگ بی تو تکرار شود ...
سیمین شیرالی
نپرس
کدام پیراهن ات را بپوشی
همیشه لباسهایت هفت رنگ بود
و من پی یکرنگی !
سیمین شیرالی
چمدانی در دستم
تندیسی بر دوشم
در را باز می کنم
صدای جیرجیر دَر
درگوش اهالی اتاق می پیچد
جایی برای نشستن نیست
تکیه می زنم
بر تیرک اتاق ...
گویی تک تک یاخته هایم
زوایای اتاق مرا مرور می کند
چشمِ دریغ نگاشت ها
بر دیوار پر از اشک می شود
دست هایم می لرزد
چمدان را باز می کنم
باید ببندم و بروم
اما
هیچ نیست ...
جز مشتی واژه
که هم سربار
هم تسکین بوده اند
بر
دلم ...
می بندم و می روم
خالی !
سیمین شیرالی
1
در من
کبوتری مدام بال بال می زند
به سقف کوتاه دلم ...
2
بوسه هایم
کاری نبود ، می دانم
وگرنه میخکوب می شدی !
3
اینان
هذیان های مدادم نیست
ضمیر دل است
در لکه های ماندگار شعر ...
سیمین شیرالی
در من
کبوتری مدام بال بال می زند
به سقف کوتاه دلم ...
سیمین شیرالی
نمی دانم این آغاز را
پایانی هست ؟
یا باز ...
امشب راهی ام
راهی همان فاصله ها
همسفرانم توده های ابر و آسمان
دوباره خط
تهران - اهواز
شاید کسی آنجا
با رطب به پیشوازم بیاید
شاید دوباره
بازوان گرم شهر دور گردنم حلقه بزند
غرق شوم به آغوش گریه
بگوید سیمین
چقدر دیر کردی
نخل هایمان کمر خم کرده اند
نفسی عمیق می کشم
و نام ات را صدا می زنم
آی
دلتنگی ...
سیمین شیرالی
سینه ام
زمستان را می سوزاند
بگو
برف ها ببارند
این سوز را دوایی نیست ...
سیمین شیرالی
از دریچه چشمانم
سبز عبور کن
مثل تراوش یک بوسه
به رنگ آشتی
من ازآغوش های خاکستری گریزانم ...
سیمین شیرالی
تقصیر من نبود
اگر استکان چای
همیشه سرد می شد
آنکه باید می آمد
نیامد ...
سیمین شیرالی
زمستان 93
قلبم ازدحام دلتنگی
عقربه تنهایی
هیچ مسافری را به خانه نمی رساند
دیوار و شانه هایم
غربتی سرد
دلگیرم از فاصله ها
از جاده
و
خ و د م ...
سیمین شیرالی
1
میخاهم
از سادگی کفشدوزکی
برایت بگویم
که به عشق نوازش
بر سر انگشتانت نشست
و اسیر شد ...
سیمین شیرالی
در حریم این دست ها
جای یک نوازش خالیست
و من مدام
خواب دست هایت را می بینم
سیمین شیرالی
بر فراز این شکیبایی
مدادم فرود می آید
این روزها
جای کسی خالیست ...
سیمین شیرالی
هر چه می خواهم
در چروک صدایم
نام ات را اطو بکشم
نه تو
نه گلویم
صاف نمی شود
سیمین شیرالی
نگو سراغ ات را نگرفته ام
پستچی همین روزها
تصویر ما را بر تمبر ها خواهد دید !
2
تو بر ذغال ها آتش می زنی
درختان سبز خام می سوزند
و من آه جنگل را ناله می کنم
سیمین شیرالی
گیرم که ورق برگردد
نفسی تازه کنم
مگر می شود
رنج دست هایی را که
زخمهایم را بخیه زد
جبران کنم
سیمین شیرالی
آمدی سراغ چه را می گیری
عشق !
عقیم شده
سالهاست که عشق زایمان نمی کند ...
سیمین شیرالی
سلام مرا
به فصلی که پس از من خواهد آمد
برسان
فصلی که
دیگر غربت فصلها را نخواهد گریست
می دانم
برای گنجشک های پیر
در ازدحام ذهن جوان باغچه
جایی را خواهد سپرد
آرامگاهی آسوده از دلهره باد !
و درختی خواهد کاشت
برای لانه های ماندگار ...
سیمین شیرالی
باران بود
که می گریست
بر زمین و رسوایی اش
و ما غافل از خویش
نعمتش می خواندیم !
اگر دوباره زاده شوم
اما نه در فصل زمستان
کودکی ام را بازی خواهم کرد
جوانی ام را
به هیچکس نخواهم بخشید
حتی به عشق !
پاهایم را
به دوش خواهم کشید
تا دیگر خسته نشوند
و دست هایم را
پر از مرهم می کنم
تا هیچ زخمی ابدی نشود
خواهم آموخت
عشق
فرجام یک قمار نیست
سپس
در امنیت یک آغوش
جان خواهم سپرد ....
سیمین شیرالی
نه
دیگر کتمان ات نمی کنم
تو حضور داری
همیشه همه جا
بی انصاف
حتی خواب هایم را هم بیدار می کنی !
سیمین شیرالی
زمستان 93
در دست هایم برکه ای دارم
صدف می پرواند
پس از رفتن تو ...
خواستم دیگر هیچوقت
ترا به یاد نیاورم
به آینه که رسیدم
دیدم چقدر شبیه تو شدم
هر شیار بر صورتم
حوصله ای بود
که ترا
سالها بر دوش کشیده بود
دست دراز می کنم
بیرونت بکشم
چقدر عمیق فرو رفته
در جوانی !
آینه را می شکنم
اما باز نمی شود
ای عمیق ترین درد ...
سیمین شیرالی
زمستان93
1
نزدیکتر بیا
آغوشم دلتنگت شده
نگو بهارست
به حال دلتنگی چه فرقی می کند
بهار باشد یا زمستان !
2
تو رفتی
و من خاک می خورم
در خاطرات خاک خورده ام ...
3
خواب ات را می دیدم
نزدیک بود
به لب هایم نزدیک شوی
لعنت به این زنگ
که بی موقع به صدا در آمد ...
سیمین شیرالی
آنقدر در خلوت این نامردمان
به دار آویخته شدم
دارهای قالی هم جوابگویشان نیست ...
سیمین شیرالی
به من بگو
از شب یلدا
تا انار ترک خورده ی لب هایت
چند شب باید بگذرد !
صبر می کنم
اما به اندازه دانه های انار
بوسه می خواهم ...
دوستان عزیز این شعر را به دو صورت سرودم
نمایش شعر دوم متاسفانه به علت مشکلاتی که برای بلاگفا پیش آمد
در آرشیو زمستان 93 فعلا" مقدر نمی باشد
1-
کلاغها
مزرعه ام را ویران کرده اند
و من
به تماشای اندوه مترسکی نشسته ام
که می دانست
فقط می تواند نگاه کند ...
و یک پای چوبی
که برای نرفتن زیاد بود !
2-
من همان !
کلاغها
مزرعه ام را ویران کرده اند
و من
به تماشای اندوه مترسکی نشسته ام
که می دانست
فقط می تواند نگاه کند ... !
مترسکی که اضطراب جانش
از منقار کلاغها بود
واهمه چشمهایی که همیشه زیر کلاه
از نگاه عابران پنهان بود
عاقبت تازیانه باد
آخرین برگ پوشالی اش را
به یغما برد
و پایی چوبی به جا ماند
پایی که برای نرفتن هم زیاد بود
مترسک خیس باران
مترسک سوز آفتاب
مترسک محکوم به ایستادن
مترسک بیا
بیا باز هم
یک راند دیگر آغاز شد
مترسک ...
http://shahtut.rsaconference.org/
زمستان 93
تو نیستی
می خواهم ترسیم ات کنم
مدادم فقط طرح کبوتر می کشد
کشیدم
اما فقط
به پریدن ات رسیدم ...
تقدیم به روح پاک مادرم
شب بیست و هفتم رمضان سال 91
میهمانم کن
به فنجانی چای گرم
آه خیز باشد !
مثل هوای سینه ام
یادت باشد
حتمن فنجانت را کنار فنجانم بگذاری
استکانی ساده و بی تکلف بیاور
تا هوای دلم گرم شود
قدمهای زمستانی ام تازه از راه رسیده اند
سرد و خسته
کمی با من مدارا کن
ماندنی نیستم
...
هم دیواری !
بیا یک پنجره نقاشی کنیم
نفس بی تاب ...
قرار نبود
برگها بریزند
برو پاییز را بیاور !
هیچ ملالی نیست
اگر قدیمی بخوانی ام
قدیمیم
که ماندگارت شدم !
زیر پوست شب
شانه هایم
انتظار آوار شانه هایت را می کشد
آنچنان ویرانم کن
که هیچ سلولی از من زنده نماند
2
یادت باشد
شعرهایم را با نام خودم
برای معشوقه ات بفرستی
تا ایمان بیاورم
که عشق را می شناسی ...
عشق باکره ای بیش نبود
برای اثباتش عریان شد
و سیلی خورد ...
2
کوتاهی از من نبود
اگر استکان چای همیشه
در دست هایم سرد و تلخ می گشت
آنکه باید می آمد
نیامد ...
3
تازگی ها
تنها اتفاقی که کهنه نمی شود
تو هستی ...
4
چقدر دوست دارم
خیابان را که طی می کنم
کسی از پشت سر
شانه ام را تکان دهد
برگردم ببینم
وای ...
تو هستی
ساعتها نشستم
قرار نبود کسی بیاید
اما نشستم
پشت میز
دست هایم را روی میز گذاشتم
چشمانم را بستم
تا بخار نسکافه صورتم را گرم کند
آخرین بار
آغوش روی تو بود
که صورتم را گرم می کرد
و بوسه هایی که
مثل سقوط حبه قند در فنجان
دلم را فرو می ریخت ...
قرار نبود کسی بیاید
اما نشستم
و فنجانی که بی تو سرد شد ...
بیا یکبار دیگر
بی هم بودن را تجربه کنیم
شاید
دلمان برای هم تنگ شود
در چشمانم
جماعتی اقامت کرده اند
بی آنکه حتی یک نفر
پیراهنش شبیه تو باشد