نام ات جاودان مادر ...
گمان مبر
از یاد بردم ات
چراغکی روشن کرده ام
برای شب های بی من ات
یادها مرور می شوند
برای شب های بودن ات
حسرت بوئیدن ات افسوسی دریغ ناپذیر
سنگی سرد
من و نیامدن همیشگی تو
گمان مبر
از یاد بردم ات
چراغکی روشن کرده ام
برای شب های بی من ات
یادها مرور می شوند
برای شب های بودن ات
حسرت بوئیدن ات افسوسی دریغ ناپذیر
سنگی سرد
من و نیامدن همیشگی تو
گاهی به دیدارم بیا
اینجا
به جز نزدیکانم که دورند !
کسی نیست
سالهای ما دور از خانه نبود
سالهای ما
دور از هم بودن ، بود
شانه ی سپیده را تکانی بده
تا بیدار شود
این حوالی
پلک شب خوابی عمیق رفته است
حال غریبی دارم
دلم برای آفتاب تنگ شده
برای خانه مان
برای یک فنجان چای رفاقت
برای آغوش مادرم
برای فرصت هایی که از دست دادم
و تمام دریغ ها
دلم بی مقیاس
هوایت را کرده
یک سال گذشت
اما خوب میدانی
که نگذشت !
لحظه ها یم ساکت و صامت
در قاب عکس ات ایستاده اند
آمدم همان خانه
کنج اتاق چمبره زدم
منتظرت بودم تا بیایی
صدایم کنی
اما هیچکس نیامد
نیامد ...
خیالت را
بر دیوارها نقاشی می کنم
تا اگر شبی
از کوچه مان عبور کردی
بدانی !
کسی هست که هنوز
با خیالت زندگی میکند
نام ات را در گلدان کاشتم
تا همیشه سبز بمانی در خانه ام
اما گلدان کوچکم
ظرفیت آنهمه عشق را نداشت
ترا به دست های باغبان سپردم
تا جای جای شهر بکارد
و شهر را عاشق کند
به یادت خواهم ماند ...
مادر
این بهار
با ما نیستی مادر
ما هم با بهار ...
اختر حنین ...
دلم باز
راهی قبرستان می شود
راهی عود و گلاب
راهی مویه های عاشقان
راهی دلتنگی های بی امان
می خواهم بیایم
اندوه هزار ساله ی این سنگ را بشویم
با اشک جان
می خواهم بیایم
ببارم بر ساکت چشمان ات
می خواهم بیایم
بازوان شلاق خورده ام را
بپیچانم به دور سنگ مزارت
بیایم به میعادگاه
آنجایی که
خاکستان دل منست
شبی با رفتن ات
سوختم تا مغز استخوان
حالا بنگر !
رقصان است هنوز آوای سوختن ام
به تماشایم نمی آیی ؟
از حوالی شانه هایت بی سایه عبور می کنم
به پیشوازم نمی آیی ؟
مینای دل ام را شراب خواران شکسته اند
بندزن دلم نمی آیی ؟
سنگین است بغض این سکوت در هوای تاریک سینه ام
به فریادم نمی رسی ؟
از کوچه های خیس خواب هایم
گاه و بی گاه عبور می کنی
چشمهایم را به خاطر نمی آوری ؟
دلم هوای شنیدن لهجه ات را کرده
همان لهجه ای که بوی رطب می داد
ای همدم دیرینه ام
مرا نزد خود نمی خوانی ؟
هیچکس
نتوانست جای ترا پر کند
چهار ماه گذشته
شب ها آیه آیه
سوره ها را می شمارم
شاید خدا
مرا به تو نزدیکتر کند
چند شب پیش
پشت سر هم به خوابم آمدی
گریان !
هنوز نگران منی
تو هم خبردار شدی نه ؟
تو هم در گور لرزیدی نه ؟
اما آرام بخواب
مادر
سهم من همین ست
خودت می گفتی
نمی شود با تقدیر جنگید
پس این تقدیر من است
و شاید
تقدیر تمام دختران ایل
باز هم به خوابم بیا
اما این بار
با لبی خندان
فدای مهربانی هایت ...
غافل نشدم
باور کن
روزها و شب ها را
ماههاست که می شمارم
تا شاید مثل آن روزها که چشم می گذاشتم
ترا پیدا کنم
اما هر چه می گردم نیستی
دیگر ترا ندارم
تو آنجا
در خاک تبدار جنوب خفته ای
من اینجا
خطه ی سرد و بی عاطفه
انتظار می کشم
شاید به خوابم بیایی
دلم برایت تنگ شده
آب و آیینه
موهای سپید
چشم های ماسیده بر در
گواه است
قرار ما این نبود
که حتی به خوابم هم نیایی
گاهی به دیدنم بیا
خواب
تنها پناه من
برای گریز از غم ات شده
آسان نبود
دیدن سَرت بر بالین سنگی
مُهرنماز
عبادتهای شبانه ات را
در دست بی جان ات قرار دادند
و آیه ای از مهربانی های خدا را
کاش اینها همه کابوس بود
کاش خدا ...
رفتن ات را
یک سپیده عقب می انداخت
تا من ....
ملامتم می کنند
چرا برایت می گریم
می گویند
تو بزرگ شده ای از بزرگ هم بزرگتر
پیر شده ای ...
نمی دانند نه نمی دانند
از کودکی هایم بیشتر به تو نیاز دارم
دوباره دلتنگت شدم
همیشه دلتنگت هستم
کاش می توانستم
دلم را با تن ات به خاک بسپارم
تا سرد شود
به آب و آیینه
به قرآن متوسل شدم
امانشد
ترا سوگند مادر ... !
دیگر آرامم نمی کند
دعایم نکنید ....
قلبم را
شکافی عمیق زجه می زند
او رفته ...
تو سفید پوشیدی
من سیاه
تو رفتی
من ماندم
شانه هایم تاب این آوار را ندارد
اما هنوز دفن نشده ام
امشب باز برایت گریستم
برای چشمانی که تا لحظه آخر باز ماند
و من نرسیدم
آخرین بدوردت را به یادم دارم
گفتی زود برگرد
من برگشتم
اما تو برای همیشه رفته بودی
چقدر دیر رسیدم
آنقدر که
هرگز خودم را نخواهم بخشید
نور چشمانم
برایم بنویس در چه حالی ...
كسي هست موهايت را شانه كند
دست هاي كبودت را ببوسد ؟
كسي هست دردهاي تن ات را تسكين دهد
نه کسی نیست
افسوس !
یادم نبود تو رفته ای
دست از دار و دنیا کشیده ای
ترا بر دوش می کشیدند
مردان خدا
و پای لنگ من در پی تو هرگز نرسید
چند روزیست باوری بعید
درخانه ام را می کوبد
نه راهسپار می شود نه اقرار
نگو مادر
مرا به خاطر بسپارید
خاطر تو تپش قلب منست
من ترا نه تنها با نام ات مادر
با تمام دردهایت
با قامت خمیده ات
آن نگاه خسته و منتظر
جاودانه در قلبم می کارم
سرشار از مهربانی و نور بود
اما این روزها و شبها
جز سیاهی
هیچ چشمی پلک نمی زند
پرده های خانه ام رنگ اندوه گرفته
حالم را نمی یابم دیگر
جز
دم به دم
آه به آه
صدایت می کنم
مادر
مادر
مادر
تاریخ وفات ، بیست و هفتم رمضان
91/5/26
روزی که
بچه های کوچه به من خندیدند ٬ گریستم
چادر خسته اش را کشیدم
مادرم لبخند می زد
ولی من دیدم !
دیدم که او می گریست
گفت می دانم که روزی خواهی خندید !
می دانم روزی می روی
با همین موهای بی تاب همین دست های نحیف
با همین پاهای لنگ همین عصای دلتنگ ...
من رفتم مادر !!!
سالهاست که می روم
اما به گمانم این ایستگاه آخر است
شاید ندانی
آخرین رمق عصایم در حال شکستن است
و درد بر وجودم سیطره افکنده ...
حالا دیگر
شب ها از درد از خواب می پرم
گاهی خواب دست های شفا بخش ات را می بینم
همان پرنیان مهربان
که بر پوست شیشه ایم حریر می کشید
نگو چرا هوایم بارانیست ...
می خواهم ازچشم همه ی آینه ها محاق شوم
نام ام را از کوچه های جنوب قلم بگیرم
ولی دیگر گریه نمی کنم تا تو گریه نکنی
از مهجوریتم دیگر شِکوه نمی کنم
از غربت غروب هایم دیگر حرف نمی زنم
قسم به چادرت مادر
این تنها دروغ بزرگ منست !
تا به خواب آشفته ات نکنم
کاش فاصله ها را مجالی بود
تا سهم لب هایم را از پاهایت بگیرم
اما دریغ ....