پشت هر پنجره دیواریست

سرد و نامرد

بغض پنجره

با ما خواهد گریست

ای مرد  !

شانه هایت را از من دریغ نکن

 

اینجا کسی

رمز عبور از پس دیوارها را نمی داند

 و من در آستانه ی بن بست

هر لحظه قد می کشم  

جایی که

عشق و کبوتر را به صلیب می کشند

کاش راهی

کاش آهی

بر این مرثیه بود