دست های خاکستری





هنوز هم یادته     !

 

آن زمان که بچه بودیم

همیشه چشم هایمان به آسمان بود

 شب ها

ستاره هایمان را به هم نشان می دادیم

 تو همیشه  

ستاره ای را که از همه بزرگتر بود نشان می کردی 

بعد با هم می پریدیم به آسمان

تا ستاره هایمان را بچینیم

 من هیچ وقت دست ام نمی رسید

ولی تو ستاره ات را چیدی و دست هایت سوخت

من چه کودکانه برایت گریستم

ومبهوت به تصاعد نور دستان ات

به دست های خاکستری ام نگاه کردم

 

حالا از آن ستاره

شب های زیادی گذشته است

من که ستاره ای نچیدم

پس چرا سالهاست که می سوزم

و هنوز

نگاه ام به آسمان است  ...